من پرم از عشق تو نازنینم....

 

272.jpg

 

کم کم داریم برای عروسی برنامه ریزی می کنیم .یه خورده دلهره دارم.کلی کار داریم.و باید به همشون برسیم.

 

 

نمی دونم چرا همیشه رعایت حال دیگران رو می کنم.چرا همیشه ادبم و نوع تربیتم باعث می شه نتونم اونی که تو دلمه رو بگم و اون خواسته ها و حرفها ته نشین می شه تو اعماق دلم.  خدا نکنه روزی آتشفشان دلم فوران کنه...

اگه ارزش محبتی که خالصانه ست نادیده گرفته بشه کمرنگ و کمرنگتر می شه کاش اینو ادمها بدونن.

 

 

راستی از دیروز از اون قانون جذب خانم خونه پیروی کردم مطمینم با کمک خدا و کاینات اون چیزی که می خوام بهترینش به دست میاد.تو سررسید هدیه عزیزم خواستم رو نوشتم.

 

جمعه تولد عزیزمه .تولد بهترینم ، همراه زندگیم .

وای یاد تولد پارسال و مثلا سورپرایز خودم افتادم.چقدر دلهره داشتم و چقدر هم حرص خوردم .

 

 

برای بهترینم همسرم...

 

دو روز مونده تا تولدت .شاید نتونم اون هدیه ای که لایق تو هست رو تهیه کنم.ولی بدون دلم می خواست زیر پات گل بریزم به خاطر ورودت به این دنیا ،به خاطر ورودت به قلب من. دلم می خواست بهترین ها رو به عنوان هدیه تولدت تقدیمت کنم ولی مثل همیشه نمی تونم .عزیزم عشقت همه وجودم رو فرا گرفته حتی سلولهام هم از عشقت سرشارن .از خدای مهربونیها می خوام هرگز ما رو شرمنده همدیگه نکنه و این عشق رو این احترام رو تو دلمون محکم و محکمتر کنه.چون اگه احترامی نباشه عشق هم ذره ذره از بین خواهد رفت.

امیدوارم سال دیگه تو خونه خودمون این رویداد بزرگ زندگیم رو جشن بگیریم .

 

غفورم :

 

چشم تو

      بزرگترین معلم من است

     که عشق را

     به من آموخت

 

تا ابد تا همیشه دوستت خواهم داشتقلب

   + - ۱:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٢/۳

زن

خدا همه‏ی هنرش را صرف آفرینش جسم زن کرد.
وقت تمام شد، زمانی برای ساختن روح نماند.

 

 

 


روح خودش را مستقیما کپی کرد.

 

 

از وبلاگ مطرود

 

 

   + - ۱:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٢/٢

مامان گوش کن....

همیشه باید یه حالگیری باشه.

تا وقتی که مشکل بود یه جور حالا که همه چی درست شده باز قدر این آرامشها رو نمی دونیم.

نه اشتباه نکنید من و اون خیلی با هم خوبیم ولی امروز مامان بدجوری حالم رو گرفت و منم نتونستم ساکت بمونم........مامان می گه تو از وقتی نامزد شدی اخلاقت عوض شده.می گم کجای اخلاقم عوض شده من که هرجا می رم همه فکر و حواسم پیش شماست می رم بازار فقط شماها میایید جلوی چشمم و هرچند کوچیک اما اون چیزی که خوشم میاد رو براتون می خرم همه تلاشم اینه که شماها ازمن و عزیزم راضی باشید.گفتم عوض اینه که من گله کنم که از وقتی عروس دار شدی من از کم محبتیهات رنج می برم تو گله می کنی .می گه نباید پیش فلان کس کنار هم سر سفره می نشستید.تو دلم می گم وقتی تو عذاب بودیم همون کس اومد بگه چته کاری از دستم برمیاد.... .یادت که نرفته با حرفاش کلی عذابت داد تو هم حواله اش کردی به خدا حالا من بیام رعایت اونو بکنم ؟؟ مگه ما چکار می کنیم جز اینکه حرف می زنیم و می خندیم مگه تو جمع خطایی غیر این از ما سر زده.

می گه شما تو مسافرت با ما که رفته بودید چرا آخرهاش برگشتید.گفتم به پیر به پیغمبر چند روز بود از تهران زنگ می زدن که چکی بابت جنسهایی که گرفتن بدن .آخر سر مجبور شدیم روز 9 برگردیم اگه ما می خواستیم تک رویی کنیم اولش بهانه می آوردیم که نمیاییم .

می گه عزیزت م (برادر کوچکم) رو تو مسافرت  اصلا محل نذاشت اصلا باهاش راه نمی اومدین.بهش یادآوری کردم که چقدر عکس  م و عزیزم با هم دارن.یا همین چند روز پیش یادت رفته قبل اینکه برا خودش برنج بکشه به م که 15 سال با هم تفاوت سن دارن ذا کشید.

مادر من خجالت می کشم به خاطر این بحثها ....... نذار از هم دور بشیم نذار بین اینا فاصله بیافته. چرا ناشکری می کنی گذشته که یادت نرفته ؟ رفتار اون با من که یادته؟حالا که عزیزم اینطوره با این رفتار و محبت .چرا نمی خوایی حفظش کنم.

به خدا کم کم دارم رفتارم رو گم می کنم دیگه خودم نیستم بزار همونی باشم که بودم .ترس از رنجوندنت باعث می شه همیشه وقتی میاییم خونه همه حواسم به تو باشه که نکنه مامان برنجه.هی  تو اشپزخونه می پرسم مامان چیزی شده مرگ من آخه ناراحتی.می گی نه به خدا هیچی.چرا باید اینطور همیشه ته دلم ترس داشته باشم.چرا باید همیشه وقتی جمعیم تو چهره ات دنبال غم یا شادیت باشم.با غمگین بودنت منم عوض شم و برعکس با شاد دیدنت منم پربکشم از شادی.می گی تو از عزیزت نمی دونم می ترسی یا چی که عوض شدی....... مامان این حرفت آتیشم زد.اون عزیز شوهر منه.عزیزی که چند سال به پای من سوخت یادت که نرفته...........

منم دلم میخواد همونطور که عروسمون رو با هر بار اومدن تو آغوشت می کشی منو هم تو آغوشت جا بدی اصلا یادت میاد کی بغلم کردی.تو هم اینطور نبودی ولی چرا شدی.........من حسادت نمی کنم ولی منم حرفایی برا گفتن دارم.عوض اینکه وقتی دامادت به دخترت محبت می کنه افتخار کنی می گی رعایت کنیم.

مامان عزیزم فقط به من گفته دوست ندارم م اونطوری لبات رو دم به ساعت ب ب و س ه . م دیگه 2 دبیرستانه بچه نیست.

 

همینها رو کاش می تونستم بهت بدون داد و فریاد بگم.مامان فقط اگه خدا بخواد تا شهریور مهمونتم بزار حریمهامون حفظ بشه.

 

الان که نشستی داری با آرامش حرفهای برادر عروس دار رو می شنویی منم دوست دارم با من هم همونطور باشی.

 

 

   + - ٢:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱/٢٩

خونه جدید سلام

نمی دونم چرا تصمیم گرفتم اینجا هم یه خونه داشته باشم.تو اون یکی خونم راحت نبودم شاید چون همسرم  اونجا رو می خوند و زیاد راحت نبودم.البته ناراحت هم هستم که دارم اینجا رو ازش قایم می کنم ولی گاهی می خوام از چیزهایی بنویسم که اونجا نمی شه.

روزهامون خیلی قشنگن.چیزی که باعث قشنگتر شدنش شده بودن با همسرمه.خیلی دووووووووووووووووووستش دارم.الان زیاد تو مود نوشتن نیستم میام خیلی زود.

   + - ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱/٢٥

به پرشین بلاگ خوش آمدید

بنام خدا

كاربر گرامي

با سلام و احترام

پيوستن شما را به خانواده بزرگ وبلاگنويسان فارسي خوش آمد ميگوييم.
شما ميتوانيد براي آشنايي بيشتر با خدمات سايت به آدرس هاي زير مراجعه كنيد:

http://help.persianblog.ir براي راهنمايي و آموزش
http://news.persianblog.ir اخبار سايت براي اطلاع از
http://fans.persianblog.ir براي همكاري داوطلبانه در وبلاگستان
http://persianblog.ir/ourteam.aspx اسامي و لينك وبلاگ هاي تيم مديران سايت

در صورت بروز هر گونه مشكل در استفاده از خدمات سايت ميتوانيد با پست الكترونيكي :
support[at]persianblog.ir

و در صورت مشاهده تخلف با آدرس الكترونيكي
abuse[at]persianblog.ir
تماس حاصل فرماييد.

همچنين پيشنهاد ميكنيم با عضويت در جامعه مجازي ماي پرديس از خدمات اين سايت ارزشمند استفاده كنيد:
http://mypardis.com


با تشكر

مدير گروه سايتهاي پرشين بلاگ
مهدي بوترابي

http://ariagostar.com

   + پرشین بلاگ - ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱/٢٥